+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 20:41 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
به نام اون مهربونی که منو دیوونه ی تو کرد
و تورو دیوونه ی دیگری
پرچم کمک داور سرنوشت مدتهاست به علامت در افساید ماندن شادیهایم بالاست
نتیجه ی سرنوشت من و زمستان باهم به تساوی کشیده شد
در حقیقت بازی به نفع تو تمام شد
تقدیر قانون گل نهایی را منحل کرد تا مبادا تو با گل لبخندت
دروازه ی سکوت مرا بشکنی
سرنوشت حتی ثانیه ای برای باز پس گرفتن انتقامم
از غم تو منظور نکرد
قلب من بیشترین گل را از تو خورد
تو دروازه ی قلبم را با مهارتی عجیب گشودی
وترجیح دادی دروازه ی سکوتم همچنان بسته بماند
شنیدم که تکل از پشت کارت قرمز دارد
نمی دانم ان زمانی که سرنوشت
به تنها بخش باقی مانده از ارزو های من پشت پا زد داورها کجا بودند؟
هیچ کس حتی کارت زرد نشانش نداد
چرا هیچ داوری خطاهای سرنوشت را نمی بیند؟؟؟؟؟
زیبا...سکوت تو خطای مسلمی است که پنالتی دارد
زیبا...غمت ارزوهایم را درو کرد
مدتهاست که تو دفاع اخر یا همان عقل مرا مصدوم کرده ای
یاد تو دائم با ضربه های ازاد
درست کنار دروازه های قلبم
اتش به جانم می زند
حقی که... دروازه ی خود را بستی ونقطه ضعف دل رسوای مرا یافتی
زیبا...قضیه یک کرنر ساده نیست
تو از همه طرف به من گل زدی...درد دل هایم را به اوت نزن
به خدا اینها شوتهای هوایی یک نفس نیستند که دفعشان کنی
زیبا...یاد تودر بین نود دقیقه صبوری وتحمل هم رهایم نمی کند
تورا به خدا تجدید نظر کن...تو دیگر کارت قرمز نشانم نده
کسی که خودش یک کارت زرد هم ندارد
انقدر مهربان است که گمان نمی کنم
به کسی که خطایش تنها دیوانگی اوست قرمز نشان دهد
زیبا...محرومم نکن بگذار تماشایت کنم
تا زندگی کنم
من با دیدار تو زمین دنیا وتوپ تقدیر را خواهم بوسید
و با افتخار به عنوان پیشکسوتی در عشق
برای همیشه با جام زندگی
خداحافظی خواهم کرد
کسی که نبودن تو حتی در تخیلش هم نمی گنجد...یه دلداده ی خسته
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 20:32 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 19:24 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 19:21 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 19:17 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 19:12 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 19:7 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
تقدیم به تکیه گاه ارزوهام...
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 16:29 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 16:25 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 16:23 توسط من یه دلداده ی خسته...
|

تقدیم به اون مهربونی که ازش دورم...
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 16:22 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 16:20 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 16:17 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 16:4 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
مي دانم...عاقبت کنج کلبه اي دورافتاده و در عصري باراني
ودر ساعت نرسيدن...دنيا را ترک خواهم کرد
دنيا را ترک خواهم کرد و خاطرات کودکانه ام را
در کوچه هاي کهن عاشقي بر جاي خواهم گذاشت
دنيا را ترک خواهم کرد
حسرت خنده هاي کودکانه ام را بر دل اسمان خواهم گذاشت
به ياد تمام روزهايي که نيامدي...دنيا را ترک خواهم کرد
رد ÷اهاي تو را در اغوش خواهم گرفت
و هراسان از اين دنيا ÷ر خواهم کشيد
انتظار...انتظار...انتظار
انتظار را بر حلقه ي دار خواهم اويخت
و انقدر در انتظارش خواهم گذاشت
تا داغ نرسيدن در سينه اش حک شود
تا صداي گريه هايم در ذهنش تداعي شود
تاغبار چره ام در نگاهش فروزان شود
مي دانم...قبل از امدنت...دنيا را ترک خواهم کرد
هنگام رفتن رد ÷اهايت را بوسه باران خواهم کرد
به ياد تمام روزهايي که باريدم و نديدي و نيامدي
دنيا را ترک خواهم کرد
هنگام رفتن قلب ÷ينه بسته ام را درقفس ستاره ها
برايت به يادگار مي گذارم
تا هرشب قطره قطره روي ÷يشانيت جاري شود
و به نوازش گونه هايت برسد
و زير قدمهايت اهسته اهسته به خواب فرو رود
دنيارا ترک خواهم کرد
خاک را از اشکهايم سيراب خواهم کرد
واما عشق...عشق را به دام خودش گرفتار خواهم کرد
تا به ياد اورد ارزوهاي س÷يدم را چگونه به دوردستها روانه کرد
عشق را زنداني زندان لذتهايش
عشق را ويرانه ي دنياي خوبيهايش
عشق را اواره ي شبهاي بي تابي من
عشق را سرچشمه ي فرداي بي حاصل من
عشق را ديوانه خواهم کرد من
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 22:13 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
من تنها ستاره سرخ سياره ي انتظارم که قلم عشق تو در دست گرفته ام...تنهايم نگذار
انگاه که در اسمان غوغايي براه افتاد وفرشتگان همگي سجده براوردند...من متولد شدم
من از همه سياره هاي بي کسي
از همه سياره هاي دردوغم
از همه دلدادگان وعاشقان
از همه دنيا گذشتم...تا به عشق نفسهاي نازنينت...متولد شدم
نمي گويم ازان دلدادگاني که در ره دلدار نفسهاشان بريد
نميگويم...ازان دل خستگاني که جدايي گريه هاشان را نديد
من کويرم
از کجا امده ام...به ناکجا رسيده ام
کوله بارم همه عشق...اشکهايم جاري
رد قلبم ابي...خاطراتم همه تنهايي تو
من تورا نديده ام...خستگي چشيده ام
از همه دريادلان...از همه بارانيان
از زمان واز قفس...از هميشه تاسحر...من دل بريده ام...داغ شبو ديده ام
من به روي اسمان نقش تورا کشيده ام
ديدگانت قايق مرديست که تور صيدش را افکنده به اب
گونه ات بستر شبنم هاييشت که به گلبرگ نگاه تو ÷ناه اوردند
دستانت قفس ازادي
ارزوهايم را بارنگ دلت روي بوم اسمان طرح زدم
من مي بينم درخت عشق را...من مي دانم کلام شعر را
من با تمام دلخوشي...از اسمان تنهاترم
من با تمام عاشقي...از صخره ها محکم ترم
من از تو شاعر ميشوم...من از تو عارف مي شوم
بي تو ترانه خسته است
با تو هميشه زنده است
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 19:12 توسط من یه دلداده ی خسته...
|
روزي که من دلم گرفت...دنيا به دادم نرسيد
من ماندم وتنهاييم...با اين اتاق خاليم
روزي که من تنها شدم...این زندگي معنا نشد
من ماندم و دوري تو...بااين کتاب شعر تو
روزي که من دلم گرفت...تنهاييت شد مال من
از ان نگاه نازنين...دلتنگيش شد مال من
روزي که من عاشق شدم
دنيا...به دادم نرسيد
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 19:6 توسط من یه دلداده ی خسته...
|